سلام یکی از نام های خداست پس هزار بار سلام

دلم برای وبلاگستان تنگ شده بود. برای همه ی دوستان. همه ی دوستانی که روزی چند بار از طریق تبلت قراضه ام بهشان سر می زدم؛ اما نمی توانستم برای کسی نظر بگذارم. مثل آدمهایی که در خواب هستند و نمی توانند حرف بزنند؛ مثل آدمهای لال!

چقدر دلم برای این فضا تنگ شده بود.

قصد گله و شکایت ندارم؛ اما باید بگویم:

در همین بی اینترنتی، ناجوانمردی اینترنتی هم گریبانم را گرفت؛ با خودم فکر کردم که من از بی فکری های دنیای واقعی به این دنیا پناه آوردم؛ ولی همچنان این دنیای مجازی هم آلوده همان چیزهایی است که من از آنها فراریم. تصمیم داشتم مدتی از این فضا دور باشم. آنقدر غصه دار شده بودم که می خواستم وبلاگم را حذف کنم! وبلاگی که خیلی دوستش دارم! وبلاگی که مثل فرزندم مراقبش بودم! وبلاگی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم!

در دنیای واقعی به این کار می گویند: خودکشی! که البته ما همه می دانیم که گناه است و هرگز سراغش نمی رویم. اما در این دنیای مجازی که دیگر گناه نیست؟ هست؟ خودکشی مجازی!

حتی تا ثبت یک پست خداحافظی هم پیش رفتم؛ اما همان شب متوجه شدم که چقدر خواننده خاموش دارم که با پست خداحافظی من، بیدار شدند!

در این مدت پیام های خصوصی بسیاری دریافت کردم. پیام هایی که واقعا مرا به وجد آورد؛ اینکه یک خانم متاهل برایم بنویسد که با پست عشق یعنی ... شما حالم خوب شده و سراغ عشق خاک خورده ی کنج دلم رفته ام و مدتیست با همسرم آشتی کرده ام و زندگیم زیرورو شده ...

یا خانم متاهل دیگری از بی وفایی همسرش بگوید و منتظر ادامه مطلب مردان متاهل در ویچت باشد ...

اینکه دختر خانمی برایم بنویسد که پست پدرومادر گرامی تو هم با دخترت مدارا کن را برای مادرش خوانده و باعث شده مادرش با او مهربانتر شود و ...

آقاپسرها و دخترخانم هایی که مشتاق ادامه بحث ازدواج بودند ...

فهمیدم به راهی قدم گذاشته ام که بازگشتش ظاهرا به دل خودم نیست؛ ظاهرا مسوولم؛ ظاهرا دینی بر گردن همه خوانندگانم دارم؛ ظاهرا باید بمانم؛

اما این بار ماندنم با چشم باز است! با هوشیاری و ...

با انرژی و با امید به خدایی که یار و یاور همه بندگان است به وبلاگستان بازگشتم.

الهی به امید تو

و نه به امید خلق روزگار