در ادامه بحث ازدواج : مادروپدر گرامی!
کمی خودت را جای آنها بگذار؛
مادر گرامی، وقتی تو 25 ساله بودی، فرزند سومت و شاید چهارمت نیز به دنیا آمده بود؛
اما امروز دختر تو، در این سن باید با تو و پدر پیرش زیر یک سقف زندگی کند؛
مادر عزیز، تو که بهشت زیر پایت، تو که تب دختر و پسرت، خواب از چشمانت می رباید؛
تو که خار بر پای دختر و پسرت، خنجر به قلبت می زند؛
تو؛ آری تو، کمی هم از زاویه دختر و پسرت به زندگی نگاه کن!
دختر و پسر جوان تو اکنون باید برای خودش زندگی داشته باشد؛ شوهری بالای سرش و همسری در کنارش؛
سقف خانه خودش بر سرش باشد و نه هنوز در فضای خانه پدرومادر، به همراه دیگر خواهربرادرها که برخی هم ازدواج کرده اند و چند نفر شده اند!
دختر تو اکنون باید برای خانه خودش میزبانی و کدبانوگری می کرده؛ اما به رسم روزگار عجیب، مدرنیت و روشنفکری سطح جامعه هنوز در اتاق خانه پدر شب به صبح و صبح را به شب می رساند؛
محبتی که اکنون باید نثار شوهر و همسر و فرزندان خود شود؛ همه در وجودش انباشت شده است و معلوم نیست ...
این دختر و پسر جوان تو باید دستش در جیب خودش باشد؛ اما روزگار بد، کمی تنبلی آنها، بی برنامگی مسوولان و کمی هم محبت زیادی من و توی مادر چه به روز او آورده است ...
اما بیشتر مادر، تو را خطاب می کنم، چون تو با دختر وپسرت شبانه روز سروکار داری و پدر کمتر حضور دارد؛
مادرم مدارا کن؛ مادر عزیزی که دوست داری فرزندانت همه خوشبخت شوند؛ کمی صبر پیشه کن؛ خدا با توست!
مادرو پدر گرامی، زیاده خواهی و توقعات بیجای خودمان، ما را به اینجا رساند؛ یکی کمتر تقصیر دارد و دیگری بیشتر ...
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***