روزی و قسمت امروز من چنین بود
از راننده پرسیدم که آیا مسیر بعدی هم می رود و فبول کرد. در واقع من از فلکه گاز تا منزل یک سره با یک ماشین آمدم. اما نکته جالب این داستان اینجاست:
در مسیر راه، از دانشگاه تماس گرفتند و جناب راننده با توجه به محتوای مکالمه تلفنی، از من در مورد درسی که تدریس می کنم پرسیدند. به محض شنیدن کلمه ی "زبان"، ایشان کانال عوض کردند و با لهجه ی غلیظ آمریکایی شروع به صحبت نمودند. گیج شده بودم. مدتها بود یک عدد آدم "native" از نزدیک ندیده بودم، چه برسد به اینکه یک دفعه با لهجه اش غافلگیر شوم!
اولین چیزی که گفت این بود: That's very nice
این عبارت راحت بود و همه بلدند. اما بعدش یک چیستان به انگلیسی گفت و جوابش را از من می خواست. طفلی کلی ذوق کرده بود که در این برهوت فارسی زبان و گیلک، یه مثلا "انگلیسی دان" پیدا کرده و می خواست تمام دلتنگی این چند سال را برطرف کند. دو بار چیستان را مطرح کرد و من به انگلیسی گفتم که والا من چیستان رو به فارسی هم مشکل دارم، اینکه دیگه زبون بیگانه ست!
خلاصه بعد از اینکه خجالت انگلیسی حرف زدنم کم شد، ده دقیقه ای با هم به انگلیسی صحبت کردیم. برایم گفت که مادرش آمریکایی بوده و سالها در آمریکا و کانادا زندگی میکرده و کاروکسب خیلی خوبی هم داشته؛ اما روزگار او را زمین زده و الان در کشور پدرش، با پیکان قراضه دوستش در حال مسافرکشی است. البته خیلی خوشبینانه صحبت می کرد و خدا را به خاطر همین ها هم شکر می کرد. وقتی به سر خیابان مان رسیدیم از گذشت سریع زمان ناراحت بودم. از صحبت با این مرد شریف حال خیلی خوبی نصیبم شده بود. ایشان هم از اینکه بعد از مدتها به صورت اتوماتیک انگلیسی صحبت کرده خیلی شادمان بود. موقع پیاده شدن به این آقای محترم گفتم:
"روزی و قسمت امروز من، همین چند دقیقه صحبت با شما بود. قسمت بود که امروز کلاسها تشکیل نشود؛ در اتاق آموزش میکروبیولوژی یک ربع منتظر مسوولش شوم؛ بعد جلوی دو تا عابربانک معطل شوم؛ تا شما راننده ی محترم و من در یک نقطه مشترک به هم برسیم و چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم."
روز خوبی بود. خدایا شکرت به خاطر همه ی نعمات بی پایانت
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***