دستان کوچکش را به سمت دهانم می آورد و هربار منتظر بود دندانهایم را به هم فشار دهم. بعد انگشتش بین دندانهایم قرار می گرفت و درد را حس می کرد. آن وقت بود که انگشتش را می کشید و می خندید. دوباره انگشتش را به همان فضا نزدیک می کرد. ده ها بار اتفاق افتاد؛ انگار تکرار را متوجه نمی شد. هربار برایش تازگی دفعه اول را داشت. حتی خنده هایش بیشتر و صدادارتر میشد. اولش برایم سخت بود انگشت خیسش را به دهانم وارد کند؛ بدم می آید؛ واقعا هم بدم می آمد؛ اما وقتی خنده هایش را دیدم بی خیال شدم. یادم رفت این انگشتان قبلا در دهان خودش بوده و یا با انگشتان پای خودش داشته بازی می کرده و یا جوراب های مردانه ی پاخورده ی کنار اتاق را لمس کرده است. حرکتش آنقدر برایم شیرین بود که دیگر به این چیزهای مثلا مهم اهمیتی ندهم. این چیزها مهم بودند؛ اما نه در تلاقی با این موجود دوست داشتنی و خواستنی. همچنان داشت انگشتش را به دهانم نزدیک می کرد. اگر کمی در فشار دندانهایم فاصله می افتاد با نگاهش و صداهای خاص خودش به من حالی می کرد که "انگشتانم لای دندانهایت می باشد؛ الان نوبت توست، گاز بگیر دیگر؛ منتظرم؛ بازی را خراب نکن!"

مثل پر کاه بود در بغلم. سبک و نرم. هر بار باید با دیدنش من هم بچه می شدم. برایش شکلک درمی آوردم. زبانم را می آوردم بیرون. در لحظه های اول که ما را می دید فقط نگاه می کرد؛ بدون هیچ عکس العملی. نه لبخندی، هیچ حرکتی، فقط با حرکت ما سرش حرکت می کرد؛ همین. چند ثانیه ای به من، بعد چند برابر آن زمان به دخترم زل می زد و بعد نوبت دایی اش می شد. او را هم نگاه می کرد و دوباره چرخه آغاز می شد: با این تفاوت که اول دخترم را چند ثانیه اضافه نگاه می کرد و بعد من.

گاهی محکمتر گاز می گرفتم و او انگشتش را با فشار بیشتری بیرون می کشید؛ اینجا بود که کمی ترس احساس می کرد: نکند این بازی جدی شود؛ نکند انگشتم را از جا بکند؛ چشمانش گرد میشد، کمی تعجب می کرد. اما همچنان انگشتش را به دهانم نزدیک می کرد.

شیرین بود؛ خیلی شیرین.

پدرومادرهای تک فرزند مطلب بالا را خوب بخوانند! شاید به کارشان بیاید!

حیف و صد افسوس که من فقط یک بار مادر شدم!


این پست وبلاگ شما در "لینک زن" بازنشر داده شد
باتشکر
لینک زن
http://linkzan.ir/archives/21983