برف می بارد ...
مرتب می روم پشت پنجره و باریدن برف را تماشا می کنم. اما ته دلم غوغاست؛ مملو از ترس و هراس است. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد!
ساکنان گیلان از برف می ترسند؛ خاطرات سال 83 و 86 برایمان زنده می شود.
سال 1383 برف از روز دوشنبه ای در میان بهمن شروع شد. همه خوشحال بودیم. دخترم که آن زمان فقط 4 سال داشت از دیدن برف چنان ذوق زده شده بود که تمامی نداشت. روزهای اول مدام می رفت حیاط و برف بازی می کرد. آن زمان ما در خانه ی ویلایی بسیار بزرگی ساکن بودیم. بزرگی خانه شاید گاهی لذتبخش باشد؛ اما به وقت برف این ضرب المثل کاملا به جا گفته شده: هر که بامش بیش، برفش بیشتر!
دوشنبه شد سه شنبه، برف قطع نشد؛ سه شنبه شد چهار شنبه، خدایا برف تا پنجره اتاق دخترم آمده بود؛ از همان روزهای اول آب و برق و گاز قطع شد؛ برخی کاملا قطع شده بود و برای عده ای خیلی کم جریان داشت. روشنایی مان شمع هایی بود که از سوپر سر کوچه به قیمت چندبرابر خریده بودیم. نانی در کار نبود. معمولا در فریزر نان دارم؛ اما بعد از سه روز تمام شد. با شعله ی خیلی کم چند بار توانستم غذاهای ساده و سریع درست کنم. کنسرو و لبه های نان بربری و پنیر و تخم مرغ پادشاهی می کردند و بهترین غذا بودند. خانه مان یخ بود. هر سه کنار هم بودیم در تاریکی و بی برقی، از دنیا بی خبر بودیم. روز سوم و چهارم بود که تازه اخبار سراسری رشت را نشان داده بود که در برخی مناطق شهری تا 80 سانت هم برف آمده؛ تلفن ها از سمت تهران شروع شد؛ خانواده ام نگران شده بودند؛ اما کاری نمی توانستند بکنند.
فکر می کنم پنج شنبه برف قطع شد. همسرم کمی به پشت بام رفت و شروع به پاروی شیروونی کرد. هر بار صدایی می آمد و من می ترسیدم که از پشت بام لیز بخورد بیفتد پایین. پایش را با طناب بسته بود. صبح می رفت روی شیروانی و تا ظهر آنجا بود. وقتی می آمد پایین دستانش یخ بود. قهوه ای، چایی می خورد و دوباره می رفت بالا؛ اما مگر تمام میشد؛ یک نفر آدم و یک پشت بام بزرگ!
دوباره از غروب برف آغاز شد؛ اینبار بدتر از هفته گذشته. دخترم دیگر با دیدن برف ذوق نداشت؛ گریه می کرد؛ خیلی شرایط بدی بود. هنوز ترس آن روزها را حس می کنم.
همسرم که بیرون می رفت خبر می آورد که سقف خیلی از خانه ها ریخته. چند باری هم که برق وصل بود از طریق صداوسیمای گیلان شاهد ریزش سقف ها و افتادن آدمها از روی پشت بام و دست و پا شکستن ها و ... بودیم. بسیاری از سوپرمارکتها بر اثر قطعی برق، مواد پروتئینی شان فاسد شده بود.
یه شب تازه چشمانمان گرم شده بود که با صدای خیلی هولناکی از جا پریدیم. همسرم بر سرش میزد که ای وای یا سقف پذیرایی ریخته یا سقف همسایه. فورا لباس پوشید برای کمک. به سمت در آمدم و دیدم بیرون دیده نمیشود. صدای هولناک در واقع سقف پارکینگ بوده که از شدت سنگینی برف بر روی ماشین افتاده. آن لحظه سعی کردم اصلا به اینکه ماشین خسارت دیده یا نه فکر نکنم. آن شب هم گذشت.
فردا صبح داشتیم از اتفاق شب گذشته حرف می زدیم و اینکه مهم نیست و همین که ما سلامتیم مهم است و خلاصه از این حرفها. صداهای عجیب و غریبی از سقف بالای سرم حس کردم. هر لحظه صدای خرد شدن چوبها و الوار بیشتر میشد. فقط می گفتم یا ابوالفضل، یا حضرت عباس و دخترم را به بغل زدم و چادر رنگی به سر منتظر ترک خانه. اصلا آن لحظه به چیز دیگری فکر نمی کردم جز: آوار.
همسرم سریع رفت سراغ همسایه بغلی. آنها یک خانواده سه نفره بودند که همیشه چند مرد از اقوامشان با آنها بودند. مرد همسایه به اتفاق چند مرد آمدند و با شنیدند صدای شکستن فقط گفتند: آره سقف داره میاد پایین. همین و رفتند. هنوز بی معرفتی شان در خاطرم مانده. من تنهایی و غریبی را در این دو هفته برف کاملا حس کردم. همسر من روز قبل از برف از ماموریت آمده بود و اگر در برف می ماند و زودتر نمی رسید واقعا من باید با یک بچه چه می کردم!
خانواده همسرم که در یکی از شهرهای نزدیک با فاصله سه ربع سکونت دارند؛ با این که در این ایام برف نداشتند؛ اما برق و آب و گاز و تلفنشان قطع بود و هیچ وسیله ارتباطی نداشتند و برای ما بسیار نگران بودند.
خلاصه همسرم خیلی سریع خودش را به ساختمان نیمه کاره ای در نزدیکی خانه رساند و چند الوار آورد و فاصله سقف تا زمین را پر کرد. الوارها باعث میشد از سنگینی وزن برف کاسته شود. البته همچنان آن صداها کم و بیش می آمد. الوارها خیلی سنگین بودند. در شگفتم چه قدرتی در همسرم به وجود آمد تا توانست این سنگینی الوارها را تحمل کند و از طبقه سوم ساختمان نیمه کاره بیاورد. دست و بازویش زخم شده بود. بعد از آن دوباره رفت پشت بام و شروع به تخلیه برف کرد. لحظه زیبای این اتفاقات زمانی بود که وقتی سقف بالای الوارها از برف نسبتا خالی و سبک شد، الوارها افتادند. این یعنی سقف مان در امان است. افتادن الوارها هم داستانی دارد. ما کل پذیرایی را همان روز به سرعت خالی کردیم. وسایل و مبلمان و فرش ها را جمع کردیم. الوارها با صدای وحشتناکی سقوط می کردند و شانس ما بر وسایل و تلویزیون فرود نیامدند!
من خودم دیسک کمر دارم و در آن ایام مثلا استراحت بودم؛ اما با بارش برف و حوادث بعد از آن انگار شفا گرفته بودم و کلی کار می کردم. کم مانده بود بروم بالای پشت بام و برف پارو کنم!
خلاصه ماجرا اینکه روزهای خیلی سختی بود. خیلی سخت. یاد جنگ زده های مناطق جنگی می افتم که سالها از توپ و تانک دشمن در امان نبودند. دو هفته برف سنگین دمار از روزگارمان درآورد و مردمان استانهای جنگی سالهای سال گرفتار بودند و شاید هنوز هم گرفتارند.
البته اینها همه درس زندگیست. درس با هم بودن و کمک به یکدیگر.
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***