برای شفاف سازی موضوع "سایه حضور قدرت مردانه در زندگی" باید چند نکته را یادآوری کنم.

1- من این مطلب را در بهترین شرایط روحی و احساسی نوشتم.

2- من خودم طرفدار صددرصد آیه قرآنی "  الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض" هستم و معتقدم سایه حضور قدرت همسر به زن آرامش می دهد و زنان نیازمند تکیه و پشتیبانی مردان هستند.

3- به عبارت "در بیشتر موارد و غالبا" لطفا توجه کنید.

4- این فضا، فضای گفتگو و بیان دیدگاه هایمان می باشد. داریم با هم گفتگو می کنیم.

5- منظور من از سایه مردانه، هر مرد حاضر در زندگیمان می باشد: پدر، برادر، همسر، دایی، عمو و ...

6- با توجه به تعدادی از کامنتهای خصوصی، به نظر می رسد تعدادی از دوستان، این مطلب را از دید مرد بودن و یا زن بودن یا مقوله مردسالاری و زن سالاری می خوانند. سعی کنیم خارج از کلیشه ها نظر دهیم.

7- این نکته مهم را فراموش نکنیم که زن امروزی پا به پای مردش در جامعه حضور دارد، در اینترنت می گردد، دنیایش با دنیای مادر و مادربزرگش فرق دارد، هویتش متفاوت شده و خواسته ها و افکار و اندیشه اش با نسل قدیم بسیار متفاوت شده است. عقل و اندیشه مرد و زن امروزی با نسل گذشته شان، تفاوت زمین تا آسمان است.


اما نکته ای که من اشاره کردم این بود که در شرایط یکسان، در موقعیت های خاص شاهد هستیم که در بیشتر موارد تصمیم گیرنده نهایی مردان هستند.

هر کدام از ما از منظر خود گاهی آرمانگرایانه و شعاری و گاهی نیز بنا بر تجربه و طرفدارانه به موضوع نگاه می کنیم. اما من سعی می کنم از منظر علمی، اجتماعی، فرهنگی، تجربی و آنچه در جامعه می بینم بیان کنم.

در ادامه با ذکر مثالهایی بحث را شفاف و روشن می کنم.

مثال اول: چند سال پیش در جمعی 20 نفره و خانوادگی، سرقتی رخ داد. دزد شیشه ماشین را شکسته بود و مدارک را برداشته و از طریق مدارک به صاحب ماشین اطلاع می دهد و در واقع قصد اخاذی از طرف را داشت. ماجرا به خیری گذشت. خانم های حاضر در مهمانی فقط خدا را شکر کردند که به خیر گذشت. من بیچاره هر چه به همسرم که قربانی این سرقت بود اصرار می کردم که به پلیس اطلاع دهید؛ انگار نه انگار. بقیه افراد حاضر از قبیل پدر و برادرم هم فقط به من لبخند می زدند!

مثال دوم: در خانواده و فامیل و آشنایان شاهدم که بسیاری از مردان، اموال خود را بدون اطلاع از همسر و فرزندان می فروشند و یا تعویض می کنند. بعد از سالها خودشان اعتراف می کنند که باید به حرف خانم گوش می دادم. جوان بودم و عقلم نمی رسید.

مثال سوم:

مثال چهارم: