این روزهای من
تمام مدت دارم کتاب می خوانم. حس خیلی خوبیه! بعد از مدتها دوباره کتابخوانی را شروع کردم. بیشتر به کتابخانه سر می زنم. پیاده روی می کنم. در یک کلام زندگی می کنم.
کتاب هایی که می خوانم از همه رقم می باشد: همشهری داستان، سفرنامه حج، کتاب های دکتر بهشتی و یک کتاب هم تازه شروع کردم که خیلی جذاب است و از طریق اینستاگرام با نویسنده کتاب، جناب دکتر سیدمجید حسینی" آشنا شدم: "هاروارد مک دونالد"! این کتاب، سفرنامه ای است که حاصل سفر نویسنده به آمریکا می باشد. حتما این کتاب را در سبد مطالعه تان قرار دهید.
در این پستم دنبال نظم و ترتیب و رسمی نوشتن نباشید. فقط می خواهم بنویسم. صبح خواستم بعد از مدتها وبلاگم را به روز کنم؛ اما تا دستم به لپ تاپ خورد، برق رفت! تازه یادم افتاد بعد از یک ماه قرعه ماشین به نام من افتاده! اما برق نیست و نمیشه ماشینو ببرم بیرون! اینم شانس! کلی کار داشتم: جارو برقی و مرتب کردن خانه ... خلاصه قسمت این بود تا دوباره برم سراغ کتاب خواندن! دو ساعت برق نداشتیم و من در عوضش دو ساعت بیشتر کتاب خواندم.
از شما چه پنهان هفته گذشته پنج شنبه امتحان گرفتم از دانشجویانم. برعکس سالهای قبل که همان شب اوراق را تصحیح می کردم، این ترم هیچ ذوقی ندارم. برگه ها همه روی میز نهارخوری پهن هستند. چندتایی تصحیح می کنم و می روم دنبال کارهای دیگر. این برگه ها، فقط انرژی مرا میگیرند. انگار تمام مدت دانشجویان سر کلاس خواب بودند. ساده ترین سوال و آسان ترین جمله انگلیسی را نتوانستند بنویسند. جمله هایی که سر کلاس بارها و بارها تکرار کردیم. وضع آموزشی دانشگاه ها خیلی خراب است، خیلی ...
حدود ده نفر از دانشجویان در کل ترم اصلا سر کلاس حضور نداشتند و با کمال اعتماد به نفس سر جلسه امتحان حاضر شده اند و برگه شان افتضاح ...
تعدادی هم سفارش شده اند. حتی آبدارچی دانشگاه هم سفارش چند نفری را به من کرده است! الان می فهمم که محیط رشت خیلی کوچک است! روز امتحان من دیدم آبدارچی مرتبا مرا "خانم دکتر" صدا می زد و برایم چای آورد و شیرینی و شکلات تعارف کرد! بعدا فهمیدم موضوع چه بوده!
البته قابل ذکر است که در محیط دانشگاه، از در ورودی، همه افراد به غیر از دانشجویان، "آقای دکتر و خانم دکتر" هستند!
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***