خاطرات اتاق استادان
شاید از ترم بعد دیگر تدریس نداشته باشم؛ به همین خاطر از این به بعد بخشی را به خاطراتم در این اتاق بسیار عزیز اختصاص می دهم.
اولین خاطره که در نوع خودش از عجایب به حساب می آید:
هفته گذشته روز سه شنبه با چند نفری از اساتید محترم که به روزهای بازنشستگی نزدیک می شوند، مشغول صحبت و گفتگو بودیم. در اتاق باز شد و یک عدد دانشجوی قوی هیکل در آستانه در مشاهده شد.
پرسید: "فلان استاد هستند؟"(یعنی فلانی در این اتاق حضور دارند؟)
یکی از اساتید مرد که درست در راستای نگاه او قرار داشت به او گفت: "فلان استاد را چکار داری؟"
دانشجو گفت: "کارش دارم."
این گفتگو چند بار تکرار شد. دانشجو خیلی زود عصبانی شد و ما هم که نظاره گر بودیم کمی مضطرب شدیم که الان چه اتفاقی می افتد!
دانشجو با تندی پاسخ داد: "با خودش کار دارم." و بعد ادامه داد: "من فقط یک جلسه کلاسش را آمدم، الان می خواهم غیبتم را موجه کنم!"
استاد محترم در تمام مدت خونسرد بود. دانشجو را صدا زد داخل و از او خواست آرام باشد. بعد به او گفت: "من همان استاد هستم! تو مگر مرا نمی شناسی؟"
دانشجو سرخ شد.
و ما همه حیرت زده از اینکه دانشجو در آخرین جلسه کلاس هنوز استادش را نمی شناسد!
بعد از نیم ساعت، این دانشجو دوباره در اتاق را باز کرد و وقتی دید استادش در اتاق حضور ندارد، از ما پرسید: "نمی دانید امتحانشان تستی است یا تشریحی؟ میشه شماره این استاد رو به من بدین؟ "
یکی از اساتید فرمودند: "ما شماره کسی را نداریم. بفرمایین آموزش"
دانشجو گفت: "آموزش ما کجاست؟"
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***