خداحافظ ویچت!

ویچت هم قطع شد!

حقوقدان روحانی! شما که سرهنگ نیستین؛ شما که حقوقدان هستید، حتما از حقوق شهروندی خوب خوب مطلع هستید! شما که استاد حقوق هستید! شما که فرمودید می خواهید از فضای امنیتی 8 سال گذشته بکاهید! چه شد! از چه ترسیدید؟ از چهارتا عکس و مطلب که جوانان همین مرزوبوم برای هم می فرستادند ترسیدید؟

جناب روحانی! جناب شورای امنیت ملی! جناب وزیر کشور! جناب رئیس فضای مجازی! جناب وزیر ارتباطات! جناب آقایان و خانمهای عضو کارگروه ویچت، که دستور قطعی ویچت را صادر کردید! جناب آقا یا خانمی که دکمه قطع ویچت را زدی!

شما مسوول گرامی از ارتباطات کنونی کم می دانی! تو نمی دانی که عصر، عصر ارتباطات است! در را می بندی! از پنجره وارد می شویم! پنجره را ببندی، از روزنه های دیگر وارد می شویم!

مثلا فیسبوک فیلتر است؛ مسائل حل شد؟ سرعت اینترنت را حلزونی می کنید، مشکلات اخلاقی جوانان مرتفع می شود!؟

به قول یکی از دوستان ویچتی:
ما ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﺷﯿﭙﯿﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻓﯿﻠﺘﺮ ﻣﯿﺸﻪ؟؟؟

پیشنهاد برای مسدود کردن راه های ارتباطی دیگر که کلا مملکت دچار بحران نشود (پیشگیری بهتر از درمان و کار فرهنگی است):

1- خیابان ها، کوچه ها، پارک ها، سینماها، کنار دریا، رستوران ها ...

2- حیاط دانشگاه، کلاس های درس، کلاس های خالی، راهروهای ساختمان دانشگاه ...

3- بوتیک ها، مغازه ها، فروشگاه های بزرگ، پاساژها ...

4- برای محکم کاری تمام فضاها و اماکن عمومی و خصوصی ...


و این هم آخرین پست من در ویچت:

اندر جوانمردی مردمان رشت

صداقت و جوانمردی یک گیله مرد رشتی: یک شنبه خیابان تختی کاری داشتیم، ماشین را پارک کردیم و به هنگام بازگشت دیدم زیر برف پاکن کاغذی گذاشته شده که رویش نوشته با شماره ... تماس بگیرید. اول ترسیدم؛ فکر کردم حتما به ماشین زده، ولی بعد از کنکاش بدنه ماشین، فکر کلاهبرداری به ذهنم زد؛ اما بلاخره با ترس و لرز با شماره تماس گرفتم. آقایی گفت که شما صاحب فلان ماشین هستین، گفتم بله، گفت چیزی گم نکردین، مثل ساعت، دخترم گفت چرا ساعت مشکی ام نیست!
خلاصه این جوانمرد رشتی ساعت را کنار ماشین پیدا کرده بود و به ذهنش رسیده که ممکن است برای صاحب ماشین باشد!
آفرین به این مرد

مهم نوشت: از طریق ویچت با خانواده در تماس بودم؛ فاصله و دوری را کمتر احساس می کردم. خواهرم عکس و فیلم محمدیاسین جانم را لحظه به لحظه می فرستاد؛ صداهای یکدیگر را می شنیدیم؛ چند گروه خانوادگی تشکیل داده بودیم، یکی فقط ما سه خواهر، یک گروه، پدر نیز حضور داشت و گاهی مطلب و عکس می فرستاد، چند تایی از دوستان وبلاگی و دانشجویان، چند تا دوست جدید هم پیدا کرده بودم؛ همین رسالت وبلاگ نویسی را در آنجا هم داشتم.