میشه شب با سردرد بخوابی و نصف شب با سردرد بیدار شوی ...

میشه با همین سردرد وحشتناکِ چندروزه، بروی دانشگاه و سر کلاس یادت برود که تو سرت درد می کرد...

میشه بیرون کلاس، با دانشجویت در مورد قالب وبلاگت حرف بزنی و کلی ذوق کنی ...

میشه تو حیاط دانشگاه هر هفته، برخی از دانشجوهای ترم گذشته از کنارت رد شوند و به روی مبارکشان نیاورند...

میشه دانشجوهای چند ترم پیش را ببینی و هر بار وسط راهروی دانشگاه نگهت دارند و کلی باهات سلام و احوالپرسی بکنند...

میشه بیرون دانشگاه دانشجوهای ترم پیش را ببینی و خودت بروی با آنها دست بدهی و کلی شاد شوی و انرژی بگیری... (دو تا فاطمه ی گل)

میشه بعد از تمام اینها دوباره سردرد بیاید سراغت و با راننده تاکسی بی ادب و قانون شکن بحث بکنی ...

میشه بعدا سوار یه تاکسی دیگه بشوی و راننده مودب باشد و حالت یه کم بهتر بشه ...

میشه تو مسیر هوس خرید بکنی و یه پلاستیک دستت بگیری...

میشه این وسط یه دانشجوی ترم قبلی را سر کوچه تان ببینی و سلام و علیک و کلی خوشحال بشی و یادت بره چه روز سختی بوده...

میشه این دانشجو اصرار کند و خریدت را تا سر کوچه برایت بیاورد... و با هم از تحقیق و همایش حرف بزنید ...

میشه توی دلت هوس کنی که ای کاش منم یه پسر داشتم تا برام خرید می کرد و یا با هم می رفتیم پیاده روی و من بهش افتخار می کردم و بعد دخترها رو به چشم عروس آینده می دیدم و مدام برای پسرم نقشه می کشیدم ...

میشه بیای خونه و با تمام خستگی مادر باشی و برای دخترت مادری کنی ...

میشه گاهی ناله های دخترت را بشنوی و صدایت درنیاید ... دخترت از اول سال میگه میز و نیمکتها استاندارد نیست و کمرش درد گرفته ...

میشه وقتی مهره های گردنت با مهره های کمرت با هم دست به یکی کردند تا تو را از پا دربیاورند، تو به روی خودت نیاوری و بیایی سر لپ تاپ و هر چه دل تنگت می خواهد بنویسی ...

میشه این وسط ها به همه فکر کنی؛ به دوستان وبلاگی و غیروبلاگی!

میشه دلت برای خانواده ات و محمدیاسین هم تنگ بشه و صد دفعه توی ویچت براشون بنویسی"دلم براتون تنگ شده" ...

میشه هلاک محمدیاسین و دیگر وروجکهای دوروبر باشی و بچه های توی خیابان را به نیت اون ناز بدی و توی خونه هم برای خودت راه بروی و بگویی" خاله جان، فدات بشم الهی؛ و هر هفته پیش خودت بگویی من این هفته حتما میام تو را میبینم؛ کاری هم به دخترخاله ات ندارم که درس داره" ...

برای مخاطب خاص: میشه حواست به همه آنهایی که شاید از دست آدم آزرده خاطر شدن هم باشد ... که البته اگر خوب فکر کنند میبینند بی فکری و بی توجهی خودشان هم در بروز سوءتفاهم نقش اساسی داشته ...

میشه با همه ی این گرفتاری ها فقط به فکر این باشی که خدا را شکر که من زنده ام، هوشیارم، می توانم فکر و اندیشه کنم و هنوز نفس می کشم ... همین هم از سرم زیاد است ...

بعدانوشت: میشه در دنیای مجازی و ناشناخته، باعث سوءتفاهم بشی و اعصاب یه آدم را به هم بریزی و معادلات ذهنی او را بهم بزنی و باعث سرگیجه ذهنیش بشی و اون آدم برات مهلت بزاره و تو بی خیال بگذری و ... میشه ... آره ... مهلت تا ساعت 12 ... دیگه داره تمام میشه ... فرصت دوباره را از دست دادی ...