نامه ای برای دخترم
نامه ای برای دخترم
تو داری بزرگ می شوی، دیگر نمی توانم متقاعدت کنم که اینکار خوب است و آن کار بد ...
ظاهرا دیگر گاهی نمی توانم به تو بگویم که دوست ندارم این کار را انجام دهی ...
از من پرسیدی که معلم پرورشی مدرسه از شما خواسته تا در مراسم سیزده آبان شرکت کنید، از شما خواسته تا راهپیمایی بروید و در مراسم سوزاندن پرچم "یک کشور"، "یک ملت"، "یک مردم" شرکت کنید!
تو حتی نمی دانستی فلسفه این روز چیست! معلم پرورشی حتی برای شما توضیح نداده بود که این راهپیمایی برای چیست و دلیل چنین روزی چیست!
گفتم دوست ندارم دخترم در این مراسم شرکت کند و برایت دلایلش را گفتم؛ تو تقریبا قانع شدی، اما غروب که با دوستت همکلام شدی، دوباره اصرار داشتی که آنها را همراهی کنی!
دختر عزیزم! من دوست ندارم دخترم در مراسمی که از فلسفه اش خبر ندارد شرکت کند؛ من دوست ندارم دخترم شاهد سوزاندن پرچم کشور و ملت و مردم دیگری باشد!
ظاهرا این بار زور تو بر من می چربد؛ باکی نیست؛ اما این نامه را نوشتم تا بدانی من با تو اتمام حجت کردم که اگر روزی روزگاری، یک جاهل از خدا بی خبری، جایی از این کره خاکی، ذره ای از پرچم مان که رنگ قرمزش نشان خون شهداست و نشان الله بر مرکز و 22 الله اکبر بر حاشیه آن می درخشد را به آتش کشید و یا حتی گوشه کفشش آن را لمس کرد، تو هم مقصری و باید جواب این نسل و نسل های آینده را بدهی.
والسلام
لینک مرتبط : یادداشتی برای جناب پرزیدنت باراک اوباما
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***