چهل تکه
گفته بودم که زندگی من هم مثل همه ی آدم های دیگر تکه هایی دارد؛ تکه هایی که گاهی مرا با خود زنده می کند و گاهی می میراند. تکه هایی از چهل تکه من، به اجداد و نیاکان من مربوط می شود؛ پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم. بخش وسیعی از زندگی من در آنها خلاصه می شود. هنوز هم خواب های من در خانه های این بزرگان رخ می دهد. من حتی خواب پدربزرگی که هرگز ندیده ام را هم می بینم و برایش خیرات می کنم.
مادر پدرم را مامانجان صدا می زدیم. 4 سال پیش از میان ما رفت. روحش شاد. داستان زندگی عجیبی داشت. هر بار تصمیم می گرفتم کنارش بنشینم و او داستانش را تعریف کند؛ اما هر بار که به خاطره همسرش که خیلی زود او را با 5 بچه تنها گذاشته و از دنیا رفته بود، می رسید عجیب گریه ام می گرفت. دلم برایش می سوخت. زن زحمتکشی بود. فرزندانش را دست تنها با خیاطی بزرگ کرده بود و سختی های زیادی کشیده بود.
یکی از خاطراتی که تعریف می کرد مربوط به فوت پدربزرگم بود؛ می گفت 4 آبان روز تولد ولیعهد بود و تا یک هفته همه جا چراغانی و جشن و پایکوبی بود؛ روز 6 آبان پدربزرگم سکته می کند و از دنیا می رود. کوچکترین فرزندش 6 ماهه بوده و این خانواده عزادار می شود؛ در حالیکه خیابان ها همه چراغانی بوده، چراغ خانه این خانواده با 5 فرزند خاموش می شود. سالی چند بار این خاطره را با اصرار ما تعریف می کرد و هر بار من وسط خاطره اتاق را ترک می کردم؛ چون گریه و اشک مجال حضور نمی داد.
امروز هم 6 آبان است؛ خیابان ها چراغانی، مردمان شاد و سرخوش از تولد یک شاهزاده؛ اما خانواده ای در تدارک کفن و دفن مرد خانواده ...
پدربزرگم را میرزا کریم می نامیدند. به گفته آشنایان و فامیل، آدم مردمداری بوده و صله ارحام را از وظایف مسلمانی می دانسته است.
روح همه رفتگان شاد و قرین رحمت الهی
رحم الله من قرا فاتحه مع الصلوات
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***