برای پدرومادرها
هفته گذشته با یکی از بستگان آقای همسر، که به تازگی پسرشان برای ادامه تحصیل به آمریکا رفته تلفنی صحبت می کردم. وقتی از پسرش حرف میزد؛ استواری و محکمی را در صدایش حس می کردم و البته حس مادرانه ام بهم می گفت که درونش غوغاست؛ اما به روی خود نمی آورد. این مادر، آخر شهریور به من زنگ زد و گفت که پسرش بلاخره رفت. صدایش با همیشه فرق داشت؛ البته لرزش نداشت!
به او گفتم که حتما به دیدنش می روم؛ ولی نتوانستم با خودم کنار بیایم؛ من وقتی وارد این فامیل شدم، این بچه ها خردسال بودند؛ حالا هر کدام برای خودشان بزرگ شده اند؛ دانشگاه رفته اند؛ ازدواج کرده اند؛ و یکی هم مثل این پسر، رفته آن سر دنیا. یک سالی بود که تصمیم رفتن داشت؛ خانواده از لحاظ مالی می توانستند حمایتش کنند برای ادامه تحصیل در ایران و حتی کسب و کار حسابی؛ ولی خوب کسب مدارج بالا در دانشگاه های خارج و اینکه بقیه دوستانش رفته اند(شما بخوانید فرار مغزها!) این پسر ما را هم به کام خودش کشید. خلاصه توان رفتن و دیدن این مادر را نداشتم؛ مطمئن بودم که اگر بگویم"جایش خالی نباشد"، حتما بعدش اشکم سرازیر می شود.
خلاصه نکته مهم اینجاست که وقتی از این مادر پرسیدم: "پسرت دلتنگی نمی کند؟"
پاسخ شنیدم: " بچه های من اهل دلتنگی نیستند؛ یعنی دلتنگیشان را نشان نمی دهند؛ ما هم وقتی با او صحبت می کنیم، دلتنگی مان را نشان نمی دهیم. دوست داشت برود؛ حالا باید حمایتش کنیم. خودش خواست؛"
نزدیک به دو دهه است است که من با این خانواده آشنایی نزدیک دارم. یعنی تنها فامیل همسر که نزدیک ما هستند. در تمام لحظات زندگی کنار فرزندانشان بوده اند و در تصمیمات مهم زندگی آنها را یاری کرده اند. اول حرف بچه ها را می شنوند و بعد فقط نظرشان را بازگو می کنند. هیچ وقت از دریچه نصیحت، وارد گفتگو با دو فرزندانشان نمی شوند؛ هر دو فرزندشان هم اکنون در مقطع دکترا مشغول به تحصیل هستند.
این چند روز به این فکر می کردم که یک مادر، احساسات مادرانه اش را به خاطر پسرش نشان نمی دهد و از آن می گذرد.
گاهی دلسوزی ها و دلتنگی های "بیجا" و حتی "به جای" ما چه ضربه های روحی که بر فرزندانمان وارد نمی کند!
تصمیم گرفتم در آینده تا آنجا که در توان دارم وابستگی دخترم را از خودم کم کنم؛ تا او بتواند خودش تصمیم بگیرد؛ این وابستگی های افراطی، فرزندان و حتی گاهی همسران را از حق طبیعیشان دور می کند و آرزوهایشان تا ابد با آن شخص می ماند و حتی منجر به ناراحتی های روحی روانی در هر دو طرف خواهد شد!
مهم نوشت: این مطلب مرا یاد مادران شهدا انداخت که چگونه خودشان جگرگوشه هایشان را راهی جبهه می کردند و در مقابل علاقه پسرانشان برای حضور در جبهه، مقاومت احساسی نشان نمی دادند.
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***