تکه ی تهران

یکی از تکه های مهم و اساسی و حیاتی چهل تکه زندگی من مربوط می شود به تهران!

من تکه های مهمی از زندگیم را در تهران جا گذاشته ام، من آغازم و تکه هایی از قلبم، هستی ام، زندگیم را در تهران گذاشته ام و ...

مسافت تهران تا رشت شاید زیاد نباشد؛ اما مسئله دوری از پدرومادر، بعد مادی ندارد، یک موضوع معنوی است که می تواند آدمهایی را که مدیریت کنترل احساسات ندارند از پا دربیاورند.

من رشت را خیلی دوست دارم، در کنار همسر و دخترم بهترین زندگی را دارم؛ هر هفته هم به دیدن خانواده همسرم می رویم و به آنها هم خیلی وابسته هستم ...؛ ... اما چند وقت یکبار کابوس تهران و دوری از خانواده مرا زیرورو می کند؛ البته از نظر خیلی از افراد شاید موضوع مهمی نباشد؛ اما باید تمام شرایط را درنظر گرفت.

سفر به تهران و دیدن خانواده برایم خیلی مهم است؛ اما ترس از جاده و خاطرات تلخ تصادف و دیدن تصادفات جاده ای و خیلی چیزهای دیگر، شیرینی این دیدار را چه به هنگام شروع سفر از رشت به تهران و چه لحظه خداحافظی و عزیمت از تهران، برایم خیلی تلخ می کند. اوایل که ماشین نداشتیم با اتوبوس رفت و آمد می کردیم که البته این هم سختی ها و شیرینی های خودش را داشت؛ اما با رسیدن به میدان آزادی و ترافیک و شلوغی و آلودگی هوا و ...

بعدها که با ماشین خودمان می آمدیم وضع کمی فرق کرد؛ اینبار ترس از جاده و تصادف و فوبیای گیرکردن بین آهن پاره های ماشین آمد سراغم ...

چند سال پیش هم، ایام تعطیلی 15 خرداد، 29 ساعت در جاده گیر کردیم که واقعا وحشتناک بود ... تمام جاده های منتهی به تهران قفل شده بود ...

خلاصه تمام اینها دست به دست هم می دهند تا تکه ای شیرین از چهل تکه زندگی مرا به تلخی تبدیل کنند.

ما دیشب ساعت12 از منزل پدر خارج شدیم، پدرومادرم هر دو باید تا لحظه آخر محبت هایشان را نثار کنند؛ گاهی شیرینی این محبت با شوری اشکها قاطی می شود ...

این داستان سالی چند بار اتفاق می افتد و هر بار هم تکرار همان صحنه های احساسی است و تکه هایی از قلب من نیز در تهران باقی می ماند ... مطمئنم هر دفعه موقع بازگشت کلی انرژی می گیرم؛ اما درونم همیشه تلاطم دارد ...

گاهی این موضوع آنقدر مرا اذیت می کند که واقعا از ازدواج های بین شهری متنفر می شوم و مطمئنا در مورد آینده دخترم خیلی تاثیرگذار خواهد بود ...