بسوزیم بگرییم بمیریم

مسلمان باشیم،
ایمان آورده باشیم
شهادتین را گفته باشیم
و امروز را نیز بتوانیم تحمل کنیم!
که البته می توانیم، چون انسانیم و فراموش کار و غافل!
چند سال پیش، یک روز قبل از رحلت حضرت رسول در راه دانشگاه بودم و رادیو روشن. مرثیه سرایی بود و مجری در مورد رحلت خاتم الانبیاء می گفت. ناگهان در این شلوغی و همهمه، حالی نصیبم شد که هیچگاه تجربه نکرده بودم. مبتلا به لحظه ای ناب شدم، لحظه ای که نایاب بود برای من غرق در زندگی اینجایی.
ازخود بیخود شده بودم. من این احساس، یا این بی حسی، یا هیچ و تهی شدن را فقط هنگام دیدن اخبار زلزله بم تجربه کرده بودم. البته این بار بسیار متفاوت تر و بی کس تر شدم.
لحظه ای از اینکه فردای آن روز رسولم، آقایم، پیامبرم و همه کسم امتش را ترک می کند، ترسیدم، گرفتار بغضی شدم که رهایی از آن فقط با گریه حاصل نمی شد، بلکه تنها مرگ می توانست آرامم کند، هرچند آن لحظه مرگ نیز معنی نداشت و پوچ و تهی بود در برابر دریایی از احساسات پاک و بی غل و غش مسلمانی.
من در تمام عمرم فقط همان لحظه امت حضرت محمد(ص) بودن را حس کردم و البته تجربه این احساس فقط چند لحظه بود و در پس آن، ساعت ها کوفتگی جسم و تن و گیجی عقل و احساس نصیبم شد.
آن روز قرار کتابخانه دانشگاه تبدیل شد به پرسه زنی در خیابان، خود را پیاده در شلوغی "هم امتی" هایم یافتم.
می گویند زندگی همه اش تکرار است،
ولی من می گویم نه همه اش،
برای من آن احساس دیگر تکرار نشد
هرگز
* ای خدای محمد!
تو گفتی که گنهکاران، با شفاعت و استغفار رسول، آمرزیده می شوند.
ما عقب ماندگان از عصر ظهور پیامبر، چه کنیم اگر مصطفای جاودانه ی تاریخ، برایمان دست استغفار برنیاورد؟!*
* مناجات سید مهدی شجاعی
***این وبلاگ وقف پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم می باشد. یادم باشد فقط در راه رستگاری و ماندگاری قدم بگذارم تا دعای خیری نصیب آنها شود. ***